فريد الدين العطار النيسابوري
265
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
كى بميرد هر كه را با اوست دل * دل به دو دِه ، دوست دارد دوست دل [ گر به شوقِ او دلت شد مبتلا * مرگ هرگز كى بود بر تو روا [ الحكاية و التمثيل ] عاشقى در وقت مردن مىگريست * زو بپرسيدند كاين گريه ز چيست ؟ گفت « مىگريم چو ابرِ نوبهار * زان كه اين دم مىنيارم مرد زار شايدم گر نوحه درگيرم كنون * چون دلم با اوست چون ميرم كنون ؟ » همدمى گفتش « چو دل با او بود * گر بميرى مردنى نيكو بود . » مرد گفتا « هركه را دل با خداست * كى بميرد ؟ مرگ بر وى كى رواست ؟ دل چو با او در وصال آيد همى * مردنِ من بس محال آيد همى . » گر بدين سِر شاد گردى يك زمان * گنج آن نبود كه گُنجى در جهان هر كه از هستىِ او دلشاد گشت * محو از هستى شد و آزاد گشت شادىِ جاويد كن از دوست تو * تا نگنجى ، همچو گُل ، در پوست تو .